«چاقوکشی»، اگر نگوییم بهترین، یکی از مهمترین مجموعه فیلمهای جنایی و معمایی سالهای اخیر هالیوود به شمار میرود؛ اثری که فارغ از کیفیتش، توانسته در این سالها توجهات زیادی را به خود جلب کند. چندی پیش، یعنی در دسامبر ۲۰۲۵، تازهترین و سومین قسمت این مجموعه با عنوان Wake Up Dead Man یا «بیدار شو مرد مرده» در پلتفرم نتفلیکس منتشر شد. در این مقاله، نگاهی به این فیلم خواهیم داشت و آن را مورد نقد و بررسی قرار خواهیم داد.
داستان Wake Up Dead Man از جایی شروع میشود که جاد دوپنسی، کشیشی جوان با قلبی سرشار از ایمان اما ذهنی مشکوک، وارد کلیسایی در حاشیهای فراموششده میشود؛ جایی که تقدس در ظاهر جریان دارد، اما در زیر پوست هر صلیب و محرابی، چیزی از جنس گناه، ترس و راز پنهان شده است. او قرار است شاگرد مردی شود که نماد اقتدار سنتی کلیساست: پدر جفرسون ویکس؛ کشیشی سالخورده، تندخو و تلخگو که باور دارد تنها از مسیر ترس میتوان به رستگاری رسید. تقابل میان ایمان نرم شاگرد و ایمان خشمگین استاد، در ابتدا صرفاً جدالی الهیاتی به نظر میرسد، اما زمانی که قتل مرموزی درون همان کلیسا رخ میدهد، خطوط میان خیر و شر، حقیقت و تقدس، درهم میپیچد.
حرف فیلم چیست؟
فیلم «بیدار شو مرد مرده» یا همان «چاقوکشی ۳» داستانش را از دل یک کلیسا آغاز میکند؛ کارگردان ما و دوربین را به درون کلیسایی دورافتاده میبرد. داستان اصلی فیلم نیز بر پایهی تقابل دو کشیش مذهبی، یعنی کشیش جاد (با بازی جاش اوکانر) و کشیش دیگر، جفرسون ویکس (با بازی جاش برولین) است. معمولاً چنین فیلمهایی که به سراغ موضوعات مذهبی، کشیش و کلیساها میروند، در آخر، به حرفهایی کلیشهای روی میآورند و خیلی گلدرشت شروع میکنند به شعار دادن و شعاری شدن. اینجا خبری از این حرفها نیست. این بار قرار نیست همان ایمان آوردنهای تکراری و پایانِ خوشهای مذهبی را داشته باشیم. اتفاقاً مهمترین حرفی که فیلم میخواهد بزند نقدی است به برخی از کلیساها، برخی از رفتارهای اجتماعی و فراتر از آن، رفتارها و اعتقادات بخش زیادی از مردم. جفرسون ویکس دقیقاً نقطهی مقابل جاد است. هر دو کشیشاند؛ و هر دو به مسیح روی آوردهاند. اما ویکس نحوهی درست القای ایمان و مذهب به مردم را در ترساندن آنها میبیند. او افراطی برخورد میکند و خیلی از اوقات تندروی میکند. مسئلهی اصلی این است که نباید گوشها و چشمها را بر واقعیت بست و هر حقیقتی را پذیرفت. آنهایی که در این فیلم در کلیسا هستند؛ که یکیشان هم اندرو اسکات است – همانی که بیشتر با کاراکتر دکتر موریارتی در سریال «شرلوک» میشناسیم – بیآنکه کمی تأمل کنند، تمام حرفهای ویکس را میشنوند؛ و فراتر، میپذیرند. هر چه ویکس تندتر پیش میرود و افراطیتر میشود، آنها باز هم این را میپذیرند و فکر میکنند که هر چه او میگوید درست است. اینکه هر چه جلویت میگذارند را بیچون و چرا و کورکورانه نپذیر، حرف فیلم است؛ حتی اگر این را یک کشیشِ به ظاهر معتقد بگوید، یا هر کس دیگری. همین نقد و همین حرف، اصل چیزی است که «بیدار شو مرد مرده» میگوید. و درست هم هست. نکتهی دیگر همان وقتی به مخاطب گفته میشود، که ما دورویی و حقیقتِ درونیِ ویکس را میبینیم؛ کشیشی که جلوی مردم و پشت تریبون، برای همان عدهی کمی از طرفدارانش داد میزند و افراطی خودش را به جای نمایندهی مسیح و خدا جا میزند و در پشت پرده، یعنی دقیقاً پیش از آن که در میانهی فیلم به قتل برسد، نوشیدنی (یا همانی که خودتان فکر میکنید!) مینوشد؛ در حالی که سعی میکند دیگران را از اعتیاد به الکل نجات دهد. حال، به اینها اضافه کنید طرفداران اندکِ ویکس را که مانند او افراطی و تندرو هستند، و تا آخرین لحظه پای اعتقاداتشان میمانند، البته در ظاهر؛ چراکه گاهی حتی همانهایی که اعتقاد دارند هم به راه خلاف کشیده میشوند، آن هم در پشت پردهی تمام دوروییها. خلاصه که فیلم به معمایی و هیجانانگیز بودن بسنده نمیکند و حرفش را رُک و راست به کرسی مینشاند. البته آنچه بیان شد، تنها پیامِ جدیِ «چاقوکشی ۳» نیست. البته ما منتقدان زیاد میتوانیم از اینجور پیامها در فیلمها پیدا کنیم! اما واقعاً این فیلم پیام هم دارد، یعنی صرفاً در «سطح» حرکت نمیکند. پیام دیگرش نیز وابستگی یا خیلی خودمانیتر، اعتیاد خیلیهایمان به شبکههای اجتماعی است. همانطور که یکی از شخصیتهای فیلم همهجا دست به دوربین و در حال فیلمبرداری است و در تمام زندگیاش، دغدغهاش کشاندن زندگیاش به یوتیوب و کانال یوتیوبیاش است. حتی در شرایطی که قتل رخ میدهد، در شرایطی که جاد و ویکس دعوا میکنند، او باز هم فیلمبرداری میکند و فیلمی را به اشتراک میگذارد؛ همان چیزی که ما در دنیای خودمان شاهدش هستیم. اعتیاد زیاد به موبایل و شبکههای اجتماعی، و از طرفی دیگر، شکسته شدن حریم خصوصی به وسیلهی شبکههای اجتماعی در خیلی از موارد. البته حالا که خبری از اینستاگرام، تلگرام و یوتیوب نیست – یعنی لااقل برای ما که فعلاً خبری از اینها نیست – اما به محض این که وصل شود باز هم برمیگردیم به همان وابستگی شدیدمان. با این حال، خوب است که فیلم این چنین پیامهای اجتماعی خود را منتقل میکند؛ کاش گوش شنوایی هم باشد. بنابراین، این دو پیام اجتماعی فیلم و همچنین پرداخت قویای که این اثر به این دو مفهوم دارند، تبدیل به یکی از نقاط قوت «چاقوکشی ۳» میشود: نقد ایمان کورکورانه، اقتدار مذهبی مطلق و اعتیاد به رسانه و خودنمایی دیجیتال.

میخندیم یا نه؟
از وقتی که کاراکتر کارآگاه با بازی دنیل کریگ وارد داستان میشود، فیلم کمی به سمت خنداندن مخاطب و کمدی پیش میرود. اینها هم بیشتر با شوخیهای خودِ کاراکترِ کارآگاه به نمایش گذاشته میشود. البته این جنبهی کمدی فیلم چندان جدی گرفته نمیشود و زیاد هم موثر نیست، چراکه تماشاگر بیشتر به دنبال فهمیدن حقیقت است و شوخیها و لحظات طنز هم آنچنان فکر شده، خلاقانه و جذاب نیستند. اما در همان حد که فیلم گاهی از خشکی و یکنواختی در میآید، خوب است.

هیجان، معما و سرگرمی
شروع «بیدار شو مرد مرده» چندان جذاب نیست. در دقایق اول، فیلم در فیلمنامه و کارگردانی به شدت لنگ میزند. اما خیلی سریع سعی میکند شخصیتها را معرفی کند. به همان شیوهی تکراری اما تا حد زیادی موثر. هر چند که شخصیت پردازی برخی کاراکترها، به جز ویکس و جاد، در «سطح» باقی میمانند؛ یعنی زیاد چیزی از آنها نمیفهمیم. تنها کاراکترهای دیگر میگویند که فلانی آن شکلی است و خودِ کاراکتر هم هر چند وقت چند کلامی حرف میزند، و بس. یعنی در این فیلم شخصیتهای اضافیای که درست ساخته و پرداخته نمیشوند، زیاد داریم. به هر جهت، کمی پس از این که فیلم جلو میرود، مخاطب درگیر آن میشود. یعنی شاید یک نیمساعت کافی باشد تا فیلم معماها و ماجراهای هیجانانگیزش را رو کند. همین هم میشود. با قتل ویکس، فیلم از کشدار بودن و خسته کننده بودن خارج میشود. زمانی که انگشت اتهام به سمت جاد میرود، فیلم تازه کارش را شروع میکند. از اینجاست که فیلم پیچشهای داستانی جذابی را رقم میزند و داستانی روایت میشود که مخاطب را درگیر میکند و به فکر فرو میبرد.

دنیل کریگ چه میکند؟
مسئلهی دیگر، دنیل کریگ است. ما او را بیشتر با «جیمز باند» میشناسیم. تماشای سیمای کریگ در این فیلم نشان داد که هر ستارهای پیر میشود، و پیری تنها گریبان آدمهای نامشهور و عادی را نمیگیرد. علاوهبر این، او در دو قسمت پیشین «چاقوکشی» حضور داشته، طبیعی هم هست که مخاطب از همان ابتدا منتظر حضور او باشد. حضورش اما آنچنان که باید، قوی نیست. حقیقت این است که کاراکتر کارآگاه در فیلمنامه هم خوب پرداخته نمیشود. کاراکتری که دنیل کریگ بازیاش میکند، کاملاً کلیشهای است؛ همان کارآگاهی است که همهی فیلمهای معماییِ کلیشهای و تکراری نیازش دارند. اما بازیگرش دنیل کریگ است، دیگر. بامزه بازیهایش هم کمی به چشم میآیند اما از حقیقت گذری نیست. باید پذیرفت که همانطور که با یک فیلم شاهکار روبهرو نیستیم، با یک بازی شاهکار هم روبهرو نیستیم. جاش اوکانر اما قویتر عمل میکند؛ با چشمان و بدنش به خوبی لحظات پرتنش را بازی میکند و موفق میشود که احساسات پیچیدهی شخصیت جاد را نمایش دهد؛ همان استرسها، ترسها، نگرانیها و احساسات متناقض. جاش برولین نیز همانی است که باید باشد؛ همان کشیشِ کاریزماتیکِ خاص، که بلد است چطور با سخنرانیهایش عدهای را با افراط از خود دور و عدهای دیگر را مرید و طرفدار جان بر کف خود کند. در این میان، اندرو اسکات ما را ناامید میکند و بازیای اغراق آمیز و نه چندان جذاب از خود ارائه میدهد.
فیلم هیجانانگیز پیش میرود. مدام هیجان آن و معماهایش بیشتر میشود. کمتر با سر نخی برای مخاطب سر و کار داریم، اما به هر حال مخاطب جذب اثر میشود، و به دنبال فهم واقعیت ماجراست. و این که چه کسی ویکس را به قتل رسانده، و چرا. در آخر، مانند هر فیلم جنایی و معمایی دیگری، میفهمیم که چه کسی و چرا، فردی دیگر را کشته، اما در این فیلم انگیزهها چنان قوی نیستند. و علاوهبر این، انگار حقیقت ماجرا خیلی سطحی و سادهانگارانه برملا میشود، یعنی حقیقتی که آنقدر هیجان داشتیم بفهمیمش، در آخر چندان برایمان جالب نمیماند. یعنی به عبارتی دیگر، فیلم خیلی زود معما را از سر وا میکند؛ این که میگوییم زود، به لحاظ زمانی نیست، به هر حال فیلم بیش از ۲ ساعت طول میکشد، اما گرهگشاییها به جذابیت پیچشهای داستانی نیستند و انگار کارگردان برای برملا کردن حقیقتها و به پایان رساندن فیلم عجله داشته.

تصویری از دنیل کریگ، بازیگر مجموعه فیلم «چاقوکشی»
فیلمبرداری، موسیقی و جنبههای دیگر
اساساً با موسیقی قویای سر و کار نداریم. چراکه در لحظاتی که لازم است، خبری از موسیقی نیست، و اگر موسیقی متنی نیز به گوش میرسد، به پیش بردن داستان کمکی نمیکند. جلوههای بصری و فیلمبرداری کم و بیش قابل قبولاند، این را میشود از نوع برخورد فیلم و کارگردان با لحظات حساس و به هنگام وقوع پیچشهای داستانی مهم فهمید. طراحی صحنه و لباس فیلم هم با دقت و درستی صورت گرفته است، خودِ کلیسا و صحنههای دیگری که در فیلم میبینیم به همراه میزانسنها به درستی فیلم را به جلو پیش میبرند و در خدمت داستان و اثر هستند.
فیلمنامه و داستان اثر را هم میتوان در یک کلمه معنا کرد: کلیشه. واقعیت این است که فیلم و داستانش چیزی جز کلیشه نیستند. با این که فیلم حرفهایی برای گفتن دارد، و حرفهای اجتماعیاش را هم به خوبی بیان میکند و ما را هم سرگرم میکند، اما در واقعیت، فیلم چیزی جز کلیشه ندارد؛ یعنی کارآگاه فیلمش که کلیشهای است، یعنی این کاراکتر مانند پوآرو یا شرلوک، کاراکتری خاص و چند لایه نیست، به همین دلیل هم مانند آنها ماندگار نمیشود. نحوهی پرداخت به معماهای فیلم هم کلیشهای است. روند فیلم هم همینطور است. یعنی از همان اول کم و بیش میشود برخی موارد را هم حدس زد که فیلم قرار است چه روند و مسیری را طی کند؛ مانند خیلی از آثار همژانرش. اما درون همهی این کلیشهها چند نکتهی تازه و جذاب هم دیده میشوند؛ یکی همان است که فیلم داستانش را از درون کلیسا و آدمهایش روایت میکند؛ بدون این که بخواهد درگیر همان مسائل مذهبی تکراری و اغراق آمیز شود. این نکته خودش امتیاز ویژهای برای این فیلم محسوب میشود. در کل، درست است که فیلم از «کلیشه» ساخته شده، اما این کلیشهای بودن به معنای ضعیف بودن آن نیست. فیلم مخاطب را سرگرم میکند، درگیر میکند و گاهی هم او را میخنداند. همچنین، کاراکتر جاد را دارد؛ که خوب ساخته و پرداخته میشود و دقیقاً تقابل واقعیت و توهم، و خشم و بخشش و باقی احساسات و عواطف، درون او وجود دارد و به خوبی هم به لطف بازی بازیگرش و همچنین فیلمنامه به نمایش گذاشته میشود. در مجموع، این فیلم شاید قدری از دیگر قسمتهای «چاقوکشی» بهتر باشد، اما همچنان در عین سرگرم کردن مخاطب، جذاب بودن و نقاط قوت مختلفی که دارد ـ از جمله بازیهای دو بازیگر اصلی و پیچشهای داستانی به جا و جذاب و جلوههای فنی و بصری قابل توجه ـ اما ضعفهایی نیز میتوان از حیث فیلمنامه و داستان به آن وارد کرد. با این حال، فیلم معمایی و جناییِ قابل قبولی محسوب میشود که لااقل در این روزها میتواند کمی شما را سرگرم و از خبرها دور کند. البته امیدوارم در این شرایط بتوانید سایتی برای تماشای این فیلم پیدا کنید؛ و اگر به دنبال جواب این سوال هستید که «ببینیم» یا «نبینیم»، باید بگویم، ببینید. این فیلم را ببینید. سوای همهی اشکالاتش، «بیدار شو مرد مرده» پیامی قوی و حرفی جدی برای گفتن دارد. شما را هم درگیر معماها و ماجراهای جذاب و هیجانانگیزش میکند؛ شما را به بازی میگیرد و در نهایت شما را به فضای کلیسا که کمی برای اینگونه فیلمها متفاوتتر است میبرد. بازی بازیگران شخصیتهای جاد و ویکس هم قدرت فیلم را نمایش میگذارند؛ در عین تمام کلیشهها و بعضاً سطحینگریهای فیلم.
مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.
آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید
