تخصیص این سبد کالا برای مردم قطعی شد

دو پادشاه با یک سرنوشت تکراری!

پرهزینه ترین داروها برای کدام گروه از بیماران است؟

آخرین خبر از بازار طلا: معاملات صفر شد

قیمت هر کیلو گوشت برزیلی اعلام شد

 

نقد فیلم Bitter Christmas (پدرو آلمودووار)| تأملی ظریف اما سخت‌جان درباره اخلاق، هنر و مرزهای خصوصی

جامعه ورزشی آفتاب نو:

«کریسمس تلخ» (Bitter Christmas) بازگشت آلمودووار به سینمای اسپانیایی‌زبان است؛ فیلمی پر از رنگ، موسیقی، ملودرام و خودافشایی‌های هنرمندانه، اما با فاصله‌ای عاطفی که اجازه نمی‌دهد این اعتراف‌نامه سینمایی به‌طور کامل در دل مخاطب بنشیند.

ترجمه اختصاصی سلام سینما؛ نگار رعنایی| پدرو آلمودووار در تازه‌ترین فیلمش «کریسمس تلخ» (Bitter Christmas / Amarga Navidad) بار دیگر به قلمرو شخصی و درونی خود بازمی‌گردد؛ اما این‌بار، برخلاف «درد و شکوه» (Pain and Glory)، صمیمیت و عریانی احساسی را با ساختاری متافیکشنال و دوپاره جایگزین می‌کند؛ روایتی درباره هنرمندی که فیلمنامه‌اش حریم خصوصی نزدیک‌ترین دوستانش را نقض می‌کند. نتیجه، اثری شیک، پیچیده و عمیقاً شخصی است که با وجود ظرافت‌های بصری و اجرایی، از نظر احساسی کمتر درگیرکننده می‌شود.

فیلم «درد و شکوه» (Pain and Glory) ساخته سال ۲۰۱۹ پدرو آلمودووار، یکی از بهترین آثار متأخر این فیلم‌ساز اسپانیایی و از صمیمانه‌ترین و آسیب‌پذیرترین کارهای اوست؛ فیلمی که آنتونیو باندراس در آن نقش بدلِ کارگردان را بازی می‌کرد و روایتش درباره خلاقیت، رنج جسمی، اعتیاد و حافظه، با صراحت و تأثیرگذاری خیره‌کننده‌ای پیش می‌رفت. اما در «کریسمس تلخ» (Bitter Christmas / Amarga Navidad)، آلمودووار بار دیگر از سرچشمه‌ای کاملاً شخصی بهره می‌گیرد، با این تفاوت که این‌بار بارِ عاطفی اثر را با تقسیم شخصیتِ بدلِ خود به دو بخش کاهش می‌دهد: یک کارگردان درگیر نوشتن فیلمنامه و فیلم‌سازی خیالی که قرار است سوژه آن باشد.

بازگشت به سینمای اسپانیایی‌زبان پس از نخستین فیلم انگلیسی‌زبانش «اتاق کناری» (The Room Next Door)، «کریسمس تلخ» اثری است طبق معمولِ آلمودووار، ظریف، شیک و دقیقاً طراحی‌شده. فیلم با ساختاری پیچیده در دو خط زمانی که بیست سال از هم فاصله دارند، همچون قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرد؛ با بازی‌هایی درخشان از ترکیبی از چهره‌های آشنا و تازه‌وارد؛ سرشار از سبک بصری چشم‌نواز؛ و غرق در ملودرامی پرتنش که موسیقی پرتلاطم و باشکوه آلبرتو ایگلسیاس آن را دربرمی‌گیرد.

با این حال، شاید به‌واسطه حضور مکرر نوشته‌هایی با فونت قرمز درشت روی صفحه، نوشته‌هایی که باید حذف یا بازنویسی شوند، گاهی احساس می‌شود که فیلم بیش از حد روی کاغذ باقی مانده است. این حس ایجاد می‌شود که هرچند فیلم احتمالاً برای آلمودووار تجربه‌ای کاتارسیس‌وار است، اما برای مخاطب فاصله‌دار باقی می‌ماند؛ اثری جذاب اما نه چندان تأثیرگذار.

البته حتی آثار متوسط آلمودووار نیز از اوج کار بسیاری از فیلم‌سازان بالاتر است. یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های این فیلم، طراحی صحنه خیره‌کننده آنتشون گومس است؛ خانه‌ای در فیلم نیست که بیننده آرزو نکند در آن زندگی کند. همراه با طراحی لباس‌های شیک پاکو دلگادو، رنگ‌های تند و دکورهای عجیب‌وغریب، لایه‌هایی از شخصیت‌ها را آشکار می‌کنند که خودشان پنهان نگه می‌دارند.

فیلم همچنین طنزی ظریف و حتی نمایش طولانی‌ای از زیبایی مردانه دارد که همچون چشمکی از سوی فیلم‌سازی است که میل به لذت در او هنوز خاموش نشده، هرچند اضطراب‌ها سایه انداخته‌اند. اما با وجود این لحظات سرگرم‌کننده، «کریسمس تلخ» فیلمی غمگین است.

فیلم در تصویر کارگردانی که می‌ترسد مخزن خلاقیتش رو به پایان باشد و درباره حق هنرمند برای تغذیه از رنج دوستانش، همچون یک «خون‌آشام تروما»، از خود بازخواست می‌کند، حالتی اعتراف‌گونه دارد. اما این کشمکش درونی چیز زیادی برای چنگ زدن مخاطب باقی نمی‌گذارد، هرچند لئوناردو اسبارالیا، بازیگر کاریزماتیک آرژانتینی که نقش بدل مستقیم آلمودووار، «رائول»، را بازی می‌کند، کم نمی‌گذارد.

اسبارالیا به این شخصیت دوپهلو گرما و همدلی می‌بخشد؛ مردی که وانمود می‌کند راضی و آرام است اما خود را در حبابی منزوی کرده. او در ویلایی روشن و بزرگ زندگی می‌کند که کنار استخر آبیِ هاکنی‌وار قرار دارد؛ جایی که شریک جوان و وفادارش، «سانتی» (کیم گوتیرس)، شنا می‌کند. با این حال، نزدیک‌ترین محرم اسرارش «مونیکا» (آیتانا سانچس-خیخون)، دوست و دستیار دیرینه‌اش است. او فهرستی از دعوت‌نامه‌های جشنواره‌های مختلف را برای دریافت جوایز افتخاری، گاهی با دستمزدهای قابل توجه، برای رائول می‌خواند، اما او همگی را رد می‌کند.

شخصیت اصلی فیلمنامه او، در سال ۲۰۰۴، «السا» (باربارا لنی) است؛ فیلم‌سازی که از لقب «کارگردان کالت» چشم می‌چرخاند و توضیح می‌دهد که تنها دو فیلم ناموفق ساخته که طرفداران اندکی اما پرشور دارند و اکنون تبلیغات می‌سازد. صحنه‌ای ابتدایی که در آن السا و شریک جوانش «بو» (پاتریک کریادو) برای پزشک بیمارستان توضیح می‌دهند «کارگردان کالت» یعنی چه، لحظه‌ای طنزآمیز و خوشایند است.

پزشک السا را می‌شناسد، اما بو را نیز، از اجرای شهوانی‌اش در یک مهمانی مجردی. بو، که نام واقعی‌اش بونیفاسیو است، آتش‌نشانی است که به‌عنوان رقصنده هم کار می‌کند. آلمودووار یک اجرای کامل از او در کلوب نشان می‌دهد؛ جایی که او با آهنگ (I’ve Seen That Face Before) از گریس جونز، می‌رقصد و جمعیت را به هیجان می‌آورد. اجرای بعدی او با آهنگ (Run Baby Run) از آماندا لیر، تأکید می‌کند که این فیلم همچنان یک اثر تمام‌عیار آلمودووار است. ملودرام گاهی به تلخی می‌گراید، اما خوشبختانه کارگردان هنوز علاقه‌اش به کمپ رترو را از دست نداده.

مانند رائول و خود آلمودووار، السا نیز هنوز در سوگ مادرش است. او از میگرن‌های شدید و حملات پانیک رنج می‌برد و بو با نهایت توجه از او مراقبت می‌کند. در یکی از زیباترین لحظات، بو او را به خانه مجلل دوستش «گابریلا» (روسی د پالما) می‌برد؛ حضوری باشکوه که یادآور آلمودووار کلاسیک است. گابریلا که مدام در حال برگزاری مهمانی‌های باشکوه است، به السا نیمی از مسکن‌های قوی‌اش را می‌دهد و او را در اتاقی آرام می‌خواباند.

یکی از منبع‌های الهام محبوب آلمودووار، خواننده مکزیکی فقید چاولا وارگاس است؛ کسی که رانچراهای خام و دردآلودش بارها در آثار او برای تشدید احساسات به کار رفته‌اند. (عنوان فیلم نیز از یکی از همین ترانه‌ها گرفته شده.) اینجا هم دوبار چنین اتفاقی می‌افتد: نخست وقتی مهمان مهمانی، «آمایا رومرو»، در اتاق گابریلا برای السا (Las Simples Cosas) را می‌خواند؛ و بار دیگر وقتی السا به دیدار دوستش «پاتریسیا» (ویکتوریا لوئنگو) می‌رود و او اجرای سال‌های پایانی «لا یورونا» را برایش پخش می‌کند.

اما این غم‌انگیزی باشکوه رانچراها با عمق احساسی روایت همراه نمی‌شود. تغییر لوکیشن به جزیره آتشفشانی لانزاروته، با مناظر گدازه‌های سیاه که باد رویشان نقش انداخته، با وجود زیبایی بصری، ساختار دوخطی فیلم را مکانیکی‌تر می‌کند؛ به‌ویژه وقتی السا نیز شروع به نوشتن فیلمنامه‌ای تازه می‌کند.

یکی از بهترین صحنه‌ها زمانی است که پاتریسیا، که گمان می‌کند شوهرش به او خیانت می‌کند، از اینکه السا مشکلاتش را سوژه فیلمنامه کرده، خشمگین می‌شود؛ به‌ویژه وقتی السا ارزیابی تندی از ازدواج او ارائه می‌دهد. خروج خشمگینانه پاتریسیا جا را برای ورود «ناتالیا» (میلنا سمیت)، دوست افسرده دیگری که پس از فقدانی ویرانگر به روستای کودکی‌اش بازگشته، باز می‌کند.

آلمودووار و تدوین‌گرش، ترسا فونت، گذار میان دو دوره زمانی را با روانی و ظرافت انجام می‌دهند. اما هم‌پوشانی زندگی و هنر، در نهایت، به نتیجه‌ای کم‌رمق می‌رسد. این در حالی است که یکی از پرتنش‌ترین لحظات زمانی رخ می‌دهد که مونیکا، پس از ترک کار برای مراقبت از شریک بیمار خود، النا، و بردن نسخه‌ای از فیلمنامه رائول، بازمی‌گردد و از بی‌رحمی او خشمگین است.

مونیکا او را به‌خاطر استفاده از شرایط تراژیک النا به‌عنوان سوخت دراماتیک سرزنش می‌کند. رائول دفاع می‌کند که این‌ها «کاملاً خیالی» است و او «زیادی واکنش نشان می‌دهد». این واکنش باعث می‌شود مونیکا او را به‌خاطر تنبلی خلاقانه‌اش تکه‌تکه کند. او حتی درباره سانتی نیز به او می‌تازد؛ کسی که به‌زعم او، رائول همان‌طور با او رفتار می‌کند که السا با بو: انسانی بدون هویت مستقل، فقط یک همراه عاشق.

سانچس-خیخون (که در «مادران موازی» نیز درخشان بود) در این صحنه‌های پرخشم، فوق‌العاده است؛ صحنه‌هایی که با صداقت بی‌پرده هنرمندی همراه است که به گذشته خود نگاه می‌کند. اما «کریسمس تلخ» همچون سازه‌ای تحلیلی و شکنجه‌وار به نظر می‌رسد؛ جایی که آلمودووار (معمولاً بخشنده‌ترین هنرمند) بیشتر در ذهن خود مشغول حل‌وفصل مسائل است تا اینکه مخاطب را به مشارکت در تجربه دعوت کند.

منبع خبر


مسئولیت این خبر با سایت منبع و جامعه ورزشی آفتاب نو در قبال آن مسئولیتی ندارد. خواهشمندیم در صورت وجود هرگونه مشکل در محتوای آن، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا اصلاح گردد.

آخرین اخبار ورزشی از فوتبال ایران و باشگاه های جهان را در سایت ورزشی آفتاب نو بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

advanced-floating-content-close-btn